تبليغاتX
سرآغاز تنهایی دردیست بی صدا

سرآغاز تنهایی دردیست بی صدا

برای تو می نویسم

برای تو می نویسم که می دانم مثل منی ، هم صدا بامن و همنشین با اشک .....

برای تو می نویسم که عاشق ترینی ، غمگین ترینی و یا تنهاترینی....
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:57  توسط رضا  | 

خوشبختی

آدمي اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودي موفق ميگردد
ولي او مي خواهد خوشبخت تر از ديگران باشد و اين مشکل است
زيرا او ديگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور ميکند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 9:12  توسط رضا  | 

دارم ابی گوش میدم و باز یاد خاطرات گذشته ای که این وبلاگ رو شکل داد می افتم.

خیلی دلم گرفته نمی دونم کی قراره گذشته رو فراموش کنم اما مگه میشه عشق رو فراموش کرد؟

با تو انگار تو بهشتم

با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم

عاشق شهامتم من

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 17:30  توسط رضا  | 

سال نو

اصلا با اومدن سال نو حال نمی کنم.

قراره باز یه نیمسال به سنم اضافه بشه

آقا یکی سال نو رو چند ماه عقب بندازه محض رضای خدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 13:18  توسط رضا  | 

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود هم در غم عشق

اما نه چنین زار که این بار افتاد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 11:22  توسط رضا  | 

عشق بی پایان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 17:32  توسط رضا  | 

بنام خدا

بعد از مدتها با توکل بر خدا اومدم تا دوباره شروع کنم.

دیگه فقط پسر کویری مونده و دختر دریایی همراه با دروغهاش رفته و اثری ازش نیست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 17:28  توسط رضا  | 

و باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی. این آغازی دیگر است و این منم، گمشده در مه، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها، فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک. من گم شده ام، من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه هایش را دلتنگ می نوازد گم شده ام. آری من گم شده ام

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير خدایا با توام تو هم با او باش 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 23:19  توسط رضا  | 

من شكوفه بهارم و ميوه تابستان، من زردي خزانم و مرگ زمستان من قلب انسانم، مرا بسان برگي مي بيني كه شاعران نوشته هاشان را در ان نوشتند

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 20:39  توسط رضا  | 

گفتم  نرو  پرپر  مى شم

 گفتى مى خوام رها باشم

 گفتم  اخه  عاشق  شدم

 گفتى مِى خوام تنها باشم

 گفتم  دلم   گفتى  بسوز

 گفتم يه عمرى باز هنوز

گفتم اخه داغون مى شم

 گفتى به من خوش مِى گذره

 گفتم بيا چشمام براى تو

 گفتى اخه كى مى خره

 گفتم منو جنس مى ديدى ؟

 گفتى  اره  بى قيمتى

 گفتم يه روز كسى بودم

 با من نكن بى حرمتى

 گفتم صدام مى ميره باز

گفتى با درد بسوز بساز

 گفتم حالا كه پير شدم

 گفتى كه از تو سير شدم

 گفتم  تمنا  مى كنم

 گفتى مى خوام خوردت كنم

 گفتم  بيا  بشكن  تنو

 گفتى فراموش كن منو

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 0:40  توسط رضا  | 

دوباره تنها مي شم تو دوباره بي صدا حرف مي زني من دو بار حرف مو تكرار مي كنم تو دوباره ميگي دوستم داري من دو بار ميگم نمي تونم تو اينبار فقط يكبار رفتي ولي من دوباره و دوباره و دوباره منتظرت مي مونم

 
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 0:36  توسط رضا  | 

خیلی چیزا ازت یاد گرفتم...


هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم.

یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم.

یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.

یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم.

یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم.

یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم.

یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی ۰۰۰۰۰۰۰۰۰

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 22:55  توسط رضا  | 

فقط می گی دوسم داری  ولی این قولو داده بودی دیگه تو سرم نکوبی به اون بالا سری قسم همیشه از دروغ بدم میومد همیشه ولی نمی دونم چرا این کارو کردم چرا؟؟؟  آره من خودخوام چون اگه تو می رفتی پیش روانپزشک مقصر من بودم  آخ چقدر من بدبختم آگه تو راحت میشی و قبول داری نه چرا این طوری بگم بین من وتو که دیگه سر و رازی نیست همه خانوادت می دونن باشه تو این وبلاگ همه چیو می نویسم ببخشید که شما طلبکار شدید ببخشید که دلت و شکستم اگه تو این چند مدت مسیج ندادم چون می بایست تو بری پای سر نوشت خودت چون من دروغگوم چون من خانوادتو زجر دادم چون خیلی وقتا از تو طلبکار میشم چون من خودخوام . اون بارم که گفتم نرو روانپزشک ویزیت شی  خود خواه نبودم دوست نداشتم بری باشه رضا میگم همه چیو می گم  یه مدتی بود آروم شده بودم ولی انگار .............پس تو هم دیگه نگران من نباش و هیچ وقت از من سوالی نکن سعی می کنم تا فردا تو وبلاگ همه چیو بنویسم امیدوارم ادا بشه موفق باشید       
 
تویی که صادق بودی ومنی که خیلی وقتا از تو طلبکار میشم
 
اونم بخاطر دروغام
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 21:4  توسط رضا  | 

اینقدر تواضع داری که به خودم اجازه دادم از طرف تو اینارو بذارم منو ببخشش

 نامه یک پسر عاشق به معشوقه سنگدلش                     

هر وقت پای درد دل عاشقی می نشینی که از معشوقه اش گلایه میکند

اکثر اوقات آن عاشق دختری دلرحم است و پسری نامهربان

اما این بار عاشق پسری است دلرحم و دختری سنگدل

گاهی دلم برای خودم می سوزد

چون این دل کوچک من روزی عظیم ترین دل در دنیا بود

که به پای دختری نا مهربان کوچک و خوار شد

کاش این دل حقیرم را سالیانی به پایت فدا نمی کردم

مهربانم سهم من از زندگی به جز غم و ماتم چه بود؟!

کاش در آن قلب سنگی ات ذره ای محبت وجود داشت

کاش حرف هایت آنقدر شیرین بود تا من از این شیرینی به عرش برسم

دل آرام من! کاش این قلب بی رحمت ذره ای سخاوت آبی دریا را داشت

کاش مرا بازیچه خود نمی کردی

مهربانم! با خودت نگفتی بعد تو چه کنم؟!

نگفتی غم نبودنت را با که بگویم؟

اما من می بوسم آن قلب سنگی ات را که هیچ گاه نخواست مرا تحمل کند

عزیز! می بوسم آن چشم های دریایی ات را که نخواست برای یک بار هم که شده

زحمت دیدن مرا به خود هموار کند

و من با اشک های پاکم سعی در آن دارم

تا بلکه غم از دست دادن تو را به خاطره ها بسپارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 22:44  توسط رضا  | 

انتظاریعنی آماده بودن   صبوربودن     تنهابودن

زمانی که توانتظاردلت می گیره یه سحربیداری به آدم انرژی میده

انتظارازوصال شیرینتراست

انتظاریعنی اوج عشق صبر هیجان وتنهائی

درتنهائی خودت راپیدامی کنی آنوقت هرگزنمی خوای کسی جز

محبوبت راببینی

اینجاست که حرکت میکنی تاهمه چیزرابراش فراهم کنی تااگرآمد

شادبمونه

الان که زمان آمدنش نزدیک هست چقدربی پناهی

چقدرناآرامی

میدونم بایددست نوازشش راحس کنی تاارام بشی

پس بیقراری برمنتظران مبارک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 0:15  توسط رضا  | 

ای سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است

چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 0:34  توسط رضا  | 

مطمئن باش و برو
ضربه ات کــاری بود
دل من سخت شکسـت
و تو آسان به من و ســــادگی ام  
خندیدی
برو تا راحت تر تکه های
دل خود را سر هم بند زنیم
تا تو رفتی همه گفتند از
دل برود هر آنکه از دیده برفت
و به ناباوری و غصه من
خندیدند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 11:51  توسط رضا  | 

امروز ۲۴/۴/۱۳۸۶ اونی که هیچ وقت نفهمید کیم و اصلا برا چی اومدم از من یه چی خواست که نمی دونم حقیقت داره یا نه اون از دل کویر اومد برا دیدن یکی که فکر میکنه هستیشه الان اینجاست کنارم ولی............................................................................................................................
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 9:1  توسط رضا  | 

ولی تو به من گفتی که فقط بهش عادت کرده بودی یادته؟ اما حرفات   کارات چیز دیگه نشون میده. قبول داری که بازم بهم دروغ گفتی  اونم یه دروغ بزرگ.

میدونم شکستن دل من واسه تو مهم نیست اینو خوب احساس می کنم.قلبی که شکست دیگه شکست.

ای کاش دریا اونقدر که به فکر جنگل سوخته هست به فکر تشنگی کویر بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 22:33  توسط رضا  | 

خودمم که وقتی اون حرفو زدم خیلی پشیمون شدم باور کن می دونم دیگه نیست دیگه نمی یآد ولی یه حسی می گه همه اینا خوابه  تو خودت که همه چیو میدونی۰ امروز یه کم عصبی بودم چون گفته بودم نباید کسی از دوستی ما بفهمه ولی نشد ولی............

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 23:59  توسط رضا  | 

امروز بد جوری دلم شکست بد جور. صدای شکستنش خیلی بلند بود اما میدونم بازم نشنیدی. بغضم ترکید اشکم در اومد اما بازم ندیدی.

فکر نکنم دیگه تو این وبلاگ مطلب بذارم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 13:20  توسط رضا  | 

فال حافظ

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 23:25  توسط رضا  | 

غروب را دوست دارم چون رنگ غم است غم را دوست دارم چون همیشه با من است...

دلم برای آن دل بی وفایت تنگ شده ، نمیدانم چرا ولی بدجور دلم هوای تو را کرده


است....

یک عصر پاییز، یک نیمکت خالی ، و برگهای زردی که با همان نسیم آرام

باد بر زمین میریزند....!(عصر بهاری ۲۲ فروردین)

یک بغض غریب در گلویم ، یک احساس بر باد رفته در وجودم ، یک رویای

محال در خیالم ، با پاهای خسته و دلی نا امید از این زندگی همچنان قدم میزنم با

همان دل شکسته و دلتنگ.....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 22:52  توسط رضا  | 

فریاد زیر آب

چه دریایی میان ماست  خوشا دیدار ما در خواب

چه امیدی به این ساحل خوشا فریاد زیر آب

 

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن

 

اگر خوابم اگر بیدار اگر مستم اگر هشیار

مرا یارای بودن نیست تو یاری کن مرا ای یار

 

تو ای خاتون خواب من، من تن خسته را دریاب

مرا همخانه کن تا صبح نوازش کن مرا در خواب

 

همیشه خوابتو دیدن دلیل بودن من بود

چراغ راه بیداری اگر بود از تو روشن بود

 

نه از دور و نه از نزدیک تو از خواب آمدی ای عشق

خوشا خودسوزی عاشق مرا آتش زدی ای عشق

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 17:52  توسط رضا  | 

 نيايش

راز و نیاز

  

الهی

 چون تو حاضری چه جویم و چون تو ناظری چه گویم

 الهی

 عقل گوید : الحذر الحذر ، عشق گوید : العجل العجل 

آن گوید دور باش آن گوید زود باش

 الهی

 پیشانی بر خاک نهادن آسن است ، دل از خاک برداشتن دشوار است

 الهی

 چگونه شکر این نعمت گذارم تا نام نیکوی تو را به زبان آورم و در پیشگاهت

 با تو گفت و گو کنم نامه ات را بگشایم و بخوانم

 الهی

 موج از دریا خیزد و با وی آمیزد و دروی گریزد و از و ناگزیر است

  الهی

 مست از آن که مست تو نیست کیست ؟

 الهی

 ((  ازمن آهی و از تو نگاهی  )) 

 خداوندا چنانم کن که محتاج به بیگانه و خویشان نشوم و عمری بمن عطا فرما ، کوتاه اما سر بلند .

 سینه ام را جایگاه مهر خویش ساز و قلبی به من ارزانی دار که لایق محبت تو باشد دلم را به نور خود روشن

 گردان و دلم  را از عشق خود پاره پاره کن.

 الهی

 آنچه در دل دارم تو می دانی و از آنچه می خواهم تو آگاهی.

 خواسته ام را تنها به تو می گویم تویی که مرحم همه زخمها و دردهایی و برای فرد فرد بنده هایت گوش شنوا داری ، دردی را به تو می گویم که جز تو درمانی ندارد .

 خداواندا

 از آنچه می خواهم و نمی گویم باز تو دانایی (( یاریم کن ))  تا زمان را اسیر خویش کنم نه اینکه خود اسیر زمان باشم ، پاهایم را توانی ده  تا در راه حقیقت  گام نهم و دستانم را لبریز از محبت دار تا نوازشگر موهای پریشان باشم .

                               

                                  خداوندا آنچنانم کن که خود خواهی

  دیروز  در جستجوی امروز

            امروز در آرزوی فردا

                        هر روز ورق زنان در بدریم

                                     تقویم سیاه خود را  ...

 

                                               

                                                الهی عزتی بر من همین بس

                                                            که هستم بنده ات نی بنده کس

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 0:57  توسط رضا  | 

مادر

مادر

در آغاز ... فاطمه بود

سپس عناصر شکل گرفتند

آتش و زمین

هوا و آب

و آنگاه نام ها و زبان ها پدید آمدند

آسمان  و بهار

سپیده و شامگاه

پس از چشمان فاطمه

دنیا پی برد به

راز رز سیاه

و آن گاه ... پس از قرن ها

زنان دیگر آفریده شدند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 23:48  توسط رضا  | 

وقتی که ديگر نبود
من به بودنش نيازمند شدم
وقتی که ديگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که ديگر نميتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد...
من آغاز شدم
و چه سخت هست تنها متولد شدن...
مثل تنها زندگی کردن است
                                                     دکتر علی شريعتي
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 23:45  توسط رضا  | 

اي سکوت بزرگ و اي بزرگ سکوت

اي ارامش وسيع و اي وسعت ارامش

اي ماهتاب لبخند و اي لبخند ماهتاب

اي تابش خورشيد و اي خورشيد تابش

اي سايه مهشيد اي بي نهايت زلال و اي زلال بي نهايت

اي باران لطيف و اي لطافت باران

تو را به عظيم ترين ستايشها که در بند واژه نگجد تقدس مي كنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 23:21  توسط رضا  | 

به جاي دسته گلي که فردا نثارم مي کني امروز با شاخه گلي يادم کن ...به جاي سيل اشکي که فردابر مزارم مي ريزي امروز با تبسمي مختصرشادم کن

 

به جاي ان متنهاي تسليت گويي که فردايش برام مي نويسي امروز با جمله اي هر چند کوتاه شادم کن من امروز به تو نياز دارم نه فردا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 23:20  توسط رضا  | 

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 23:19  توسط رضا  |